|
Nothing is Forbidden Anymore...
|
+ این ماژیکه خودش میره بابا من رنگ نمیکنم :-S
+ دوچرخه ای که به علت گرفتگی احمقانه ی پام نتونستم سوار شم :|
+ آهنگای دسته جمعی...یه حس عجیبی رو توم زنده کرد
+ یعنی بین این همه آدم هیچکی بهتر از من بلد نبود باباکرم برقصه؟ :|
+ یه کباب بهمون دادن شبیه هر چیزی بود جز کباب :))

+ زاینده رود و داد و بیدادی که .. :)
+ " یه بار دیگه منو بکنید " :))))
+ آقا دوچرخه تونو میشه بدین به ما ;;)
+ طالبیا نرسیده هنوز وگرنه براتون میاوردیم :-"
+ عکس به سبک High School Musical وسط هوا :)
+ یه بنده خداهایی زیر پل خواجو زده بودن زیر آواز ما هم عین بی نزاکتا رفتیم پیششون نشستیم همراهی کردیم :)
+ Halo با بلندترین صدا کنار دفتر ِ من.. :)

+ سر در هوا کنار زاینده رود با زنبیل :))
+ آقای شاه بنده :))
+ میکرو کنترلر و غاز ! :))))

+ پرنده های احمق!
+ لطفا وارد چمن نشوید :-"
+ انگری بردز اینجا،انگری بردز اونجا،انگری بردز همه جا :))

+ لباس سبز ِ تیره :-" شال ِ سبز :-" شالی که نخریدم من :-" هــــــــــی زندگیـــــ
+ خدا قسمتتون کنه با این جناب ش ِت خان برید اردو :))
+ عکسای هنری و این حرفا :)

+ زنگ زده میگه خبرا رسیده دیگه؟میگم آره تقریبا.میگه تا کجاشو خبر داری؟ میگم فردا ساعت 5.5 با آر َ آقای پایکاری کلاس داریم :)))
+ انگشتام میسوزه :|
+ یکی به من بگه الان میکروکنترلرو واسه کجا میخوایم؟؟
+ روز مادر ُ کادو ُ و اینا :)
+ اینم که... :-"

+ غزاله خانم بد اخلاق ورژن مرد ِ اصفانی :))
+ جاوا اسکریپتو :))
+ حس میکنم دیگه..!
+ کاغذای خورد شده،مچاله شده..ممنون.
+ بستنی که با چوبش بیشتر از خودش حال کردیم :))

+ کشکی کشکی دو تا سکه بهمون کادو دادن :))
+ دلم یهو جاوااسکریپت خواست :)) بیا تو معشوقه ی من شو :))
+ این سمنه! :))
+ به طرز احمقانه ای نسبت به خرداد امسال حس خوبی دارم :)
+ رنگ کردن با این ماژیکای جدید خیلی حال میده.Yesssss
+ اصلا حس جالبی نیست این حس اخیر !
+ وقتی ما آمدیم
اتفاق ، اتفاق افتاده بود !
+ شهر کتاب و ماژیک و اسکن نقاشیای کلاس فیزیک !
+ دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه!
+ توییت :))
+ این دکترای بی شخصیت همچین با دل و روده ی کبوتر ِ یه قل دو قل بازی می کنن :|
+ Last day of school و این حرفا :))
+ never mind
+ روز آخر و تخته ی کلاس و ما 4 تا آدم ِ گچی :))
+ رنگو Vs انگری بردز :))
+ ظهر بخیر !
+ نمایشگاه کتاب :) در لحظات آخر روز یکشنبه مهدیه با یه لبخند رضایتمندانه و رضایتنامه در دست می دویید :)) ظرفیت قبل از ما پر شده بود اما ما که رفتیم هیچ 2 نفر دیگه رم با خودمون بردیم :))) و نتیجه اش این شد که هیچ کس جا نداشت بشینه D: عده ای به جای خواب جناب راننده روی آوردند :))) عده ای که من باشم وسط صندلی عقب نشستن.عده ای که بقیه باشن رو هم دیگه نشستن :)) و عده ای هم که مهدیه و سحر ورژن ِ "N" باشن روی صندلی نششستن :دینگ
از پیکاسو و چشم باباقوری پانتومیم بازی کردیم تا محیط زیست و تیر چراق برق در بیابان غنیمت است! قرقوروت خوردیم و جهت بالا بردن فشار به گوجه سبز رو آوردیم :))
ــ "بچه ها یه تیکه لواشک بدین فشارم بره بالا " :))
پرده رو کشیدیم زدیم تو کار تهاجم فرهنگی کلمه ای به نام دَنس :)) لا اله الا الله D:
و خلاصه رسیدیم نمایشگاه :]
ــ کیا میخوان کتاب غیر درسی بخرن؟ :-؟
ــ انگار فقط ما سه تاییم :))
من و مهدیه و سحر P:
بعد از اینکه قسمت عمومی رو متر کردیم به این نتیجه رسیدیم کاروان شرکت نکرده :| شانی اونی که میخوامو نداره :| جنگل Story نیاورده :| و صد البته دیدن یه غرفه ی بزرگ مثل ققنوس چشم بصیرت میخواد! :))
بعد از صرف ناهار و نماز وسط چمنای خیس زیر آفتاب پیش به سوی دانشگاهی.حالا کدوممون دانشجو بودیم خدا میدونست ولی آدم باید آینده نگری داشته باشه دیگه :))
من و آذین لواشک به دست در جستجوی کتاب ِ AVR و Story :-"
آخر سر حدود 6 تا Story گرفتیم که طبق معمول Share کنیم.این سیستم Sharing ِ منو آذین هیچ جای دنیا پیدا نمیشه.از ایده ی سلف و هیدروژن گرفته تا کتاب :))
عین این بد بختا نشسته بودیم.یهو دیدم آذین خل شده داره میخنده.
ــ چته بچه ؟
ــ رو به رو تو نگاه کن.
ــ خب چندتا پسر بد تر از دخترا ولو شدن رو هم :-؟
ــ حالا نشستن خودمونو نگاه کن.
ــ(ا پای من چرا صد متر دورتر از خودمه :-" ) میدونی ما اینجوری نشستیم که تعادل جامعه بهم نخوره :))
من نمیدونم بعضیا واقعا هدفشون از داشتن موبایل چیه :-؟
ــ چه کتابی گرفتین؟
ــ یه کتاب بود از همه بهتر بود اونو گرفتیم. D:
ــ اونوقت از کجا فهمیدین؟ :-؟
ــ خب نگاه کردیم،خوندیمش فهمیدیم خوبه دیگه :))
"بچه ها برید قرمز و سبز و نقره ای این بادکنکارو بگیرید بیاید".
معاونه داریم؟! :|
موقع برگشتنم همه Walking Dead بودن به تمام معنا ! :) ولی در کل دوسش داشتم :)

+ نرسیده شروع کردیم دوییدن ببینیم فرکانس بالا پاین رفتن پله ی کی بیشتره :))
+
ــ آذین، بنرمون چرا این شکلی شده؟ :|
ــ (به علت تهاجم فرهنگی حذف شد :دی ) :|
+ امروز همایش نجوم بود ;;)
+ تا حالا تو خواب زدین اسلاید بعدی؟ :))
+ که چی حالا؟ :))
+ میگم باید بری بالا ارائه بدی میگه.نه بالا دوست ندارم :|
+ تا حالا به خاطر تعریف دوره و فرکانس جایزه نگرفته بودم که گرفتم :))
+ امروز فقط 1 ساعت سر کلاس بودیم :)))
+ با بدبختی نشستیم بروشور درست کردیم موقع پرینتر گرفتن گند زدن بهش بعد میگن چرا فحش میدین!
+ وسط ارائه هی میگه احسنت احسنت.بابا بذار جمله م تموم شه ببین چیزی ازش میفهمی بعد بگو احسنت ذوق مرگ شو :))
+ دیگه این آقایون آموزشو پرورش حوصله شون که سر میره میان مدرسه ی ما رفع سر رفتگی :))
+ قول میدم،قول نمیدم. نه هیچکدوم اصلا :)))
+ سمن ُ درد دقیقا D:
+ من زیادی دقیق شدم یا واقعا اینجوریه؟
+ مدیر محترم انقدر بهم گفته سمن دیگه میخواد فامیلیمو بگه یادش میره :)) :|
+ بعضیا یه انرژی خاصی به آدم میدن و همین آدما وقتی یک ذره آنرمال باشن گند میزنن به حالت!
+ آقا یکی واسه من انگیزه ی درس خوندن ایجاد کنه :دی
+ اردو پشت اردو.خدا بده برکت :))
+ این سبک زندگی جدیدو دوست دارم.هرچند تمام تنم درد میکنه :)
+ این آهنگه داره بهم انرژی میده :) [کلیک]
+ در گذران این لحظه ها تنها ما بودیم و بُعد ِ زمان!
+ خدا بخیر کنه.من دیگه نمیتونم بنویسم...
+ نتیجه ی نداشتن هیچ گونه فلش و سی دی این میشه که تو دفتر پای تلفن:
ــ مامان تو اون فولدر یه فایله اسمش اینه کپیش کن تو فولدر گوگل درایو ِ رو دسکتاپ.
ــ خب؟
ــ هیچی مامان عاشقتم D:
+ پیکر ِ وی دیروز در کرج به خاک سپرده می شود. :))
+ I like how it feels :)
+ واقعی بود...!
+ رعد و برق!
+ You and me can't you see
We're playing with fire
+ پریروز یه SMS جالب برام آمد.جالب تر از اون کسی بود که SMS ـو داده بود و جالب تر متنی که نوشته بود! انقدر باور نکردنی بود که هی تو خیابون گوشیمو در میاوردم میخوندم که مطمئن شم درست خوندم :)))
+ s رو میزنم تو address bar یه لیستی برام باز میشه که... :)))
+ من گفتم.نه گوش دادید نه گوش میدید.
+ Sarcasm؟ :)) مگه دروغ گفتم؟ :)

+ من اگه نخوام مثل فلانی باشم باید چی کار کنم؟!من همینــــــــــم !
+ ستاره های سربی،فانوسکای خاموش،من و هجوم گریه،از یاد تو فراموش!
+ وقتی ما آمدیم اتفاق،اتفاق افتاده بود..
+ امتحان فیزیک!
+ روی طناب که راه میری منتظره یه تلنگی که از یه طرف بیفتی و نمیدونی ادامه دادن درسته یا افتادن روی تشکی که اگه الان نیفتی جاشو آسفالت میگیره!
+ من رسما به این جمله ی Lies of the beautiful people ایمان آوردم !
+ من این کلمه ها رو راحت به کسی نمیگم!
+ این Galaxy SIII هم که کل ِ ذوق و شوقمونو کور کرد :|
+ انقدر به همه گفتم الان چه وقت ِ سرماخوردنه خودم سرماخوردم :))
+ خیلی جالبه همه ش باید دنبال بعضی از آدما بدویی که چند لحظه باهم خوش باشین بعد یه بار که لطف میکنی دنبالشون نمیدویی میگن خوب میپیچونیا!هه! :))
+ منتظر روزیم که این اسم عوض بشه!
+ بعد از تقریبا یه سال متالیکا گوش دادم!...
+ به طرز فجیعی یاد تابستون پارسال افتادم :-؟ این روزا همون حسو بهم میده!
+ شـــ ! سمن ساکت شو ،ساکت شو، ساکت شو !
+ هروقت این حس عجیب میاد دنبالش سیاوش قمیشی میاد :))
+ واقعا نمیدونم چی بگم بهت :)
+ که مثل اشک چشات فایده نداره..
+ 1 یا 2 ؟
+ عجیبه..!
+ گاهی هر از گاهی..!
+ باز از این تصمیمات ِ خفن تر زیستن گرفتیم :)))
+ انقدر سوال نپرسیـــــــــن ! خب؟!
+ آقا من افسرده،غم زده ، دپرس ، بد بخت. شما ها خوش باشین :))
+ دلم میخواد داد بزنم.
+ یعنی میشه بریم نمایشگاه کتاب؟!
+ يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
+خیلی وقت است رویاهای ما را باد بُرده است!
+ خوابم میاد :))
+ این همه تغییرو کی باور میکنه؟ :)
+ گاهی دلم برای چیزی تنگ میشود که نباید !
+ دیگه حس و حال هیچ گونه وبلاگ نویسی نیست !

به قصد شهر کتاب و نمایشگاه کتاب از خونه میام بیرون.
همونطور که آهنگ خوانان پیش میرم حس میکنم یکی پشت سرم داره راه میره.با خودم میگم " یعنی کی میتونه باشه؟؟ " طی یه حرکت زیرکانه بر میگردم عقب میبینم یه پسر بچه ی 4،5 ساله با چوب افتاده دنبالم!
من بدو اون بدو حالا مردمم رد میشن هی چپ چپ نگاه میکنن :)) بالاخره وایستادم گفتم مذاکره کنم باهاش ببینم چی میخواد.
من: چرا میزنی آخه؟؟؟
پسره : دارم بازی میکنم.
من: خب دردم میگیره.نزن!
پسره به کارش ادامه میده و من با فنی موسوم به جا خالی ضربه هاشو دفع میکنم :-اس
من: مامانت کجاس؟
پسره: تو مدرسه.
من تو دلم عجب مامان خری داری تو :|
من: برو پیشش گم میشیا.
پسر با خیرگی تمام به کارش ادامه میده.
من: بی خیال حالا اسمت چیه؟
پسر: یاسر.
من: آفرین حالا برو پیش مامانت (دست از سر کچل من بردار)
پسره ابروهاشو میندازه بالا میگه نه.
منم پشتمو میکنم میرم :-؟ باز حس میکنم یکی داره پشت سرم میاد :| این ماجرا یه بار دیگه تکرار میشه تا دفعه ی سوم دیگه میره خونشون :|
سر ِ قرار
ــ الو مهدیه کجایی؟
ــ تو اتوبوس.
ــ الو غزاله کجایی؟
ــ خونه.
ــ مگه قرار نیست 5.5 اینجا بشی؟
ــ هنوز که 5.5 نشده.
(ساعت 17:26 )
نمایشگاه کتاب ِ بی خاصیتی بود.یه کتاب رنگ آمیزی خوب توش پیدا نمیشد :-S
در نتیجه به سمت شهر کتاب پیش رفتیم.
در راه شهر کتاب
غزاله : بریم ذرت بخوریم
من و مهدیه: تو گرما؟؟
غزاله:بریم ایس پک بخوریم
من و مهدیه: تموم نمیشه که.گنده س D: بریم شهر کتاب :))
غزاله:بریم بستنی بخوریییم :(
من و مهدیه: تو شهر کتاب؟؟؟ برگشتنه میخریم.
غزاله: :(((
در شهر کتاب
فروشنده هه میگه کتاب رنگ کردنی میخواین؟
ما : بله :))
خانومه: برای خواهری کسی؟
ما: نه واسه خودمون :)))
خانومه در حال جمع کردن فکش از روی زمین.
ما : واسه کلاس فیزیک :))
خانومه تو دلش:خدا شفاشون بده !
بعد از شهر کتاب
من و مهدیه:بریم بستنی بخریم.
غزاله:نه بریم ریواس بگیریم.
در نیمه ی مسیر ریواس خریدن غزاله منصرف میشه.
من و مهدیه:بریم بستنی بگیریمممم
غزاله:بریم خب :-؟
در مغازه به این نتیجه میرسیم که بستنی ندارن :| در نتیجه مهدیه یه شیشه آب بر میداره،غزاله یه رانی(البته بعد از منصرف کردنش از خرید میگو و ماهی :)) ) و من یه یامی با طعم سبزیجات استوایی! :))
در راه مهدیه میفهمه آبش گاز داره یعنی یه O اضافه داره در نتیجه آبشو میده به یه بنده خدایی که داشت تیکه مینداخت :)) غزاله به این نتیجه میرسه که رانیش جای آناناس انبه س. و من در میابم اونقدرام طعم مزخرفی نیست این سبزیجات استوایی :))
طی خداحافطی که انجام میشه من به سلامت از خیابون رد میشم و با سر میرم تو دبیرستان پسرونه که لحظاتی از زنگشون میگذره :|
خلاصه بعد از پروژه ی لایی کشیدن بین پسرا به خونه رسیدم :دی